تبليغاتX
من آرام آرامم

 

اولین بار، یک صبح زود بود بی اینکه بیفتم توی وان هیچ حمامی، داد زدم: یافتم، یافتم و از اینجا بود که تو بزرگترین کشف زندگی من شدی.

از یاد بردم روزهایی که می گفتم:"خدا، می ره به سرزمین های دور و تا دیر وقت با خدایان ِ بیگانه شراب، سر می کشه و وقتی بر می گرده بندر؛ حال شنیدن حرف های مردم رو نداره و از فرط خماری، آرزوها را هم اشتباه می شنوه و اشتباه برآورده می کنه و مادر بزرگ ها بیخود می گن: هر کار خدا، حکمتی داره ."

بعد از اینکه تو را کشف کردم، خوشبخترین آدم ِ عالم شدم. امروز که اینقدر از تو دورم یادم آمده که بهت نگفته ام چرا اینقدر شاد بودم؟

یک شب، توی اتاقم، زیر پتو بیدار بودم، پیرمردی از لای پنجره داخل شد. کنارم نشست. سرم را از زیر پتو بیرون آوردم مثل آقای خدا بیامرزم بود می خواستم بپرسم: "آقا جون تو زنده ای!" که پرسیدم:" تو کی هستی؟"

پیرمرد گفت: "آمده ام به آرزوهایت رسیدگی کنم."

گفتم:" وقتی زنده بودی یه دونه شکلات به ما نمی دادی حالا من به تو بگم آرزو دارم یه کامیون بستنی بهم بدی؟"

پیرمرد گفت: " آرزوهای تو باید خیلی از این خوراکی ها مهم تر باشد"

گفتم:" چرا اینجوری حرف می زنی، مثل آدم هایی که عقلشون میرسه؟ خب بگو نمی تونم"

پیرمرد گفت:" حق داری گمان کنی که من نمی توانم، من با خدایان زیادی بیا و برو داشته ام و کمی بنده هایم را از یاد برده بودم حالا که آخرهای عمرم هست می خواهم هر آرزویی که داری را برآورده کنم، نامه هایی که برایم نوشته ای و در آن آرزوهایت را گفته ای بیاور تا با بقیه ی خدایان هم مورد بررسی قرار دهم."

گفتم:" یعنی تو خدایی؟"

گفت :" بله"

گفتم: " خب چرا اینقدر سبیل داری، مگه نه خدایی؟ مگه نه می گن خدا خیلی خیلی خوشگله؟"

خدای پیر گفت: " آن وقت ها که جوان بودم و خیلی خوب می توانستم به تمام زمین حکومت کنم خیلی زیبا تر بودم و هیچ مویی بر چهره ام نبود ولی وقتی آدم ها را نتوانستم کنترل کنم و آن ها زمینم را به گند کشاندند من هم از آن ها نا امید شدم و با می خواره ها وقتم را گذراندم تا وقت مرگم فرا برسد، آه از دست این آدم ها!"

گفتم: " ما توی کلاسمون همیشه آرزو می کردیم که دریا پر ماهی بشه که باباهامون نخوان برن دریاهای دور و تو نمی شنیدی. تو خیلی خدای بدی بودی من نمی بخشمت"

خدای پیر گفت:" تمام این سختی ها، برای قوی تر شدنشان بود. حالا تو بگو از من چه می خواهی؟"

مثل خدا ندیده ها رفتم روی زانوش نشستم و بهش گفتم: " من چطور می تونم همیشه احساس شادی بکنم؟"

خدای پیر دست به چانه برد و گفت:"این یک راز است. باید قول بدهی به هیچ کس چیزی در این مورد نگویی"

من هم قبول کردم.

خدای پیر گفت:" من تا دو سه روز دیگر می میرم و بعد از من پسرم بر زمین حکومت خواهد کرد. تا وقتی جوان است اوضاع زمین خوب است و او هم آخرهای عمر می خواره از دنیا می رود و حکومت به دست پسر او می افتد. پسر من در میان آدمیان زندگی می کند و آن هایی که او را نمی شناسند و همانطور که من را نمی شناختند از کنارش رد می شوند و او را نمی بینند و سر را سوی آسمان می برند و خدا خدا می کنند. حال تو باید در زمین بگردی و پسر من را پیدا کنی و هر روز را به یاد او بگذرانی. پیدایش خواهی کرد ولی نباید او را گم کنی. از او صاحب فرزندی می شوی که بعد از پدرش بر زمین حکومت می کند"

گفتم: " وقتی همه ی آدم ها مثل همند من چطور خدای روی زمین را پیدا کنم ؟"

گفت:" کم می گوید، می خندد و بیشتر، حرف ها را می شنود. اگر در عالم فقط او را جست و جو کنی هر روزت پر از شادی خواهد بود. تازه شاید خدایی را تربیت کردید که می خواره از دنیا نرود. امیدوارم هیچ وقت او را گم نکنی"

من آرزوها و نامه هایم را یک جا دادم به خدای پیر و او برای همیشه رفت و تمام آرزوهای من را با خودش برد و از آن روز فقط به این فکر کردم" خدایی در میان آدم ها"

یادت هست، همه ی این ها را که برایت تعریف کردم تو خندیدی و من گفتم: " به چه می خندی؟" و تو گفتی:" به خدای سبیلوی تو" خودت را می گفتی. من بوسیدمت و تو باز خندیدی و من باز نپرسیدم به چه می خندی.

چون می دانستم که خدای  آدم ها هستی، کم حرف می زنی، بیشتر گوش می دهی و می خندی.

 

روزهای اول که این راز را فهمیده بودم، نمی دانستم چه اسمی رویت بگذارم. تازه هیچ وقت هم ازت نپرسیدم :" تو کدام یک از این اسم ها را بیشتر دوست داری؟ فرهاد، مهرزاد، علی، کفتر باز، فرشاد یا شاید هم نقی و تقی و یا نمکی؟!" فقط،  راز را می دانستم و تو را نداشتم ازت بپرسم کدام اسم را بیشتر دوست داری؟ که خودم این نام را برایت انتخاب کردم:" خدایی روی زمین، به نام فرهاد"

کاش هیچ وقت اون روزها تمام نشده بود، نه؟!

لابد الان نشسته ای و داری خبر می خوانی؟ یک ساعت پیش، کنار تلویزیون خوابیده بودم، تلفن زنگ می خورد، یکی خبر می خواند. میگفت:" مردم آلمان به دلیل گرانی برای کوتاه کردن موی سرشان به آرایشگاه های لهستان سفر می کنند."  یاد خانه ی خودمان افتادم و آن دو کلاه حصیری که بالای سرت آویزان کرده بودم و قرار بود یک روز از تهران تا بندر را پیاده بیاییم.

یادم نیست بعدش چه خبری خواند که تو، توی ذهنم آمدی، کلیدت را توی قفل چرخاندی و و آمدی تو. خسته بودی؟ نمی دانم. من هیچ چیز در مورد تو نمی دانم. جز اینکه می خندی، کم حرف میزنی و بیشتر گوش می دهی. پلاستیک میوه ها را کف آشپز خانه گذاشتی و نشستی پای کتابت. اسمش" هیچ" و نویسنده اش" سعید بردستانی" بود. نمی دانم وسط های کدام داستانش آه کشیدی و گفتی:" نویسنده های بیچاره، بیشتر از اینکه می خواهند مخاطب هاشون رو گول بزنند، دارند خودشون رو گول می زنند." من از کف آشپزخانه میوه ها را ورداشتم و در ذهنم، هیچ چیز مسخره تر از زندگی نمی آمد که از دهنم پرید: " کاش می مردم" تو چیزی نگفتی، خندیدی و داستان بعدی را شروع کردی. وقتی داستان بعدی را شروع کردی خواستم بیایم و کنارت بنشینم و بهت بگویم:" روزی قرار بود با این کلاه ها تا بندر پیاده برویم" که توی آشپزخانه لیز خوردم، تو لبخند زدی. من به خودم آمدم. کنار تلویزیون ِ بابام توی بندر دراز کشیده بودم و زل زده بودم به صفحه ی برفکی تلویزیون که ساکت بود و کاش همیشه همین طور ساکت بود. تلفن دیگر زنگ نمی خورد، چه کسی پشت خط بود؟

 

توی پنجره نشسته ام. به حیاط نگاه می کنم. درخت "لوز"مان خیلی ثمر کرده. گربه ای دارد توی باغچه، خراب کاری می کند و گربه ی من زل زده به گه اش. یک لوز از بالای درخت افتاد. ماه را از لای آن برگ ها پیدا کردم  ولی لای برگی دیگر گمش کردم. تو را هم بین آدم ها پیدا کرده بودم. افسوس که بین همان آدم ها گمت کردم. پنجره را می بندم وهمان جا می نشینم. به تو فکر میکنم. داری کتاب می خوانی. چه می خوانی که هیچ وقت تمام نمی شود؟ به در و دیوار اتاق نگاه می کنم و میگویم: می خوام برم بندر تا تو رو پیدا کنم، انگاری گمت کرده ام.

می خندی. کتابت را می بندی و می گویی: "من که اینجام."

می گویم:" من اینجا نیستم."

و می روم وسایلم را آماده کنم که فردا برگردم جنوب. توی اتوبوس همش به تو فکر می کنم. به تو که خدای من بودی و من توی دست هام تو را گم کرده بودم و داشتم می رفتم جنوب تا تو را پیدا کنم.

راستی می خواهم یک کلاه حصیری جدید برایت ببافم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:37  توسط زهرا فخرایی  |